|
|
|
|
چه وجود بُلعجبی هستمسیمین بهبهانی
به کلام فتح نیازم کو؟ دلِ تخته پاره ندادندم به جگر فشردنِ دندانم به زبانِ بسته حکایت را شب و بیمِ موج و تبی، تابی به سرا نشستم و در بستم دل من! مباش چنین غمگین دلَکَم! مکوش به آزارم سیمین بهبهانی
|
||
|
|
|
|
|
شعری از پابلو نرودا از تو عبور می كنم اگر تمام خاك زمين باشی تنها مشتی از تو كافی است برای آنكه تا ابد بپرستمت .از ميان صور فلكی چشم های تو تنها نوری است كه می شناسم .تنت به بزرگی ماه و كلامت خورشيدی كامل و قلبت آتشی است .برهنه پای از تو عبور می كنم و تنگ می بوسمت ای سرزمين من ! |
||
|
|
|
|
|
سلام الان شبکه آریا را اتفاقی گرفتم. بهروز مجری برنامه می گوید زن کالاست. می گوید من در تمام زمینه ها که بررسی کردم به همین نتیجه رسیدم که البته چون واقعیت دنیای امروز است آن را به بحث گذاشته. و عکس العمل بینندگان خیلی جالب و خنده دار است.... حالا بماند ما زن ها اینقدر از این بحثها کرده ایم و این قدر شنیده ایم و به قول بهروز رسما و عملا با این واقعیتهای دنیای مادی روبرو شده ایم که من راستش الان اصلا حوصله حتی فکر کردن به آن را ندارم.... الان به یاد پدرم افتادم و دلم آنقدر تنگ شد که دوباره یاد این واقعیت غم انگیز زندگی افتادم که گذشته بر نمی گردد و به حال فکر کن و سعی کن که همین امروز از زندگی ات لذت ببری.... و از این حرفها که همه اش را حفظم. باشه من دیگه حرفی ندارم، یعنی الان خیلی افسرده تر از این هستم که بیشتر حرف بزنم! معذرت می خواهم! فقط این شعر پروین را بخوانید و افسوس گذشته را نخورید....
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشهای بود که شد باعث ویرانی من یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من از ندانستن من، دزد قضا آگه بود چو تو را برد، بخندید به نادانی من آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت کاش میخورد غم بیسر و سامانی من بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم آه از این خط که نوشتند به پیشانی من رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من من که قدر گهر پاک تو میدانستم ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد که دگر گوش نداری به نوا خوانی من گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من! |
||
|
|
|
|
|
شعری از یداله رویایی: به چهرۀ خونین دخترم : ندا |
||
|
|
|
|
|
با سایه ام دست دادم خنجرش افتاد... طرحی از قاسم رضادوست حدود ده سال پیش. وصف حالی ننوشتیم و شد ایامی چند... دلم گرفته بود از سایه ام، از دوست، از دشمن... و این نزدیکترین وصفی بود که به ذهنم رسید... کاش می شد از زندگی بیشتر لذت برد اگر زره آهنین بر تنمان بود و زخم این خنجرها به جانمان نمی نشست... یا لا اقل پوستمان کلفت تر بود یا ما هم خنجری به کف داشتیم و سایه ای.... چشمان گرمم تکیدند از سوز این بی مرامی نفرین به دستان بی شرم بر چشم پرمدعاتان |
||
|
|
|
|
|
سلام خواستم شعری را که فکر می کردم دو سه شب پیش گفته ام بنویسم، اما دیدم تاریخش مال نه شب پیش است! خوب است که زمان و تاریخ را می شود ثبت کرد وگرنه ما هیچ وقت سر در نمیآوردیم کِی،کجا، چی و چرا چه کاری کرده ایم! تو آنی بودی که نبود آنی که از من عبور کرده بود من با خودم عجین بودم عبور تو ما را شکست من از چاه تنهایی ام تونل می زدم به ترس که ما را محاط کرده بود آینده از گذشته عبور می کرد من آیندهء گذشتهء تو بودم نرسیده بودم گذشته بودی رسیدم گذشته بودی گذشتم گذشته بودی ندیده بودی ندیدمت ۰۸.۰۴.۲۰۰۹ |
||
|
|
|
|
|
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد... و چقدر سرد... |
||
|
|
|
|
|
سلام
چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. من فقط یه سبزه دارم! خدا را شکر امسال سبز شد و فراموش نکردم. همین شاید برای تغییر حال ما کافی باشد!! هفت سین ندارم...ماهی قرمز... و دل خوش ...اما نقطه ای ته دلم روشن است که ایمانم را استوار می کند و همین کافیست...
راستی امروز آفتاب هم می تابد! |
||
|
|
|
|
|
سلام
کم پیدا شدن هم عالمی دارد. اینکه در این مدت چه خبر هایی بوده یا نبوده یا حال و حوصله ات بوده یا نبوده.... اما باز شب امتحان است و من آرامش آنهایی را دارم که درس نخوانده اند و البته این نگرانی که شاید معجزه ای شد و.....!!!!!!!! و از همه بدتر بی حوصله ام و دلتنگ و منتظر و ...... سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد ای دل غافل...... |
||
|
|
|
|
|
سلام شعری که همین الان همراه با تایپ کردن می آمد...
شب از من می گذشت و قلبم جنبنده ای که در فضا معلق بود من منحنی می شدم از عبور شب و پاهایم که عاملین سقوطم بودند از راه نمی رفتند مغزم که در فضا شناور بود به اجزای خودش تعلق نداشت من با خودم مخاطب نمی شدم و راه در من با شب نمی گذشت شب منحنی می شد از عبور من و رد پایم که پیش رویم بود به ذرات ریز تجزیه می شد سیاهچاله ها به راه ها ختم می شدند و راه ها در من پر شده بودند... ۲۵.۰۱.۲۰۰۹
|
||